السيد جعفر مرتضى العاملي ( مترجم : محمد سپهرى )

386

الصحيح من سيرة النبى الاعظم ( ص ) ( ترجمه وتلخيص ) ( سيرت جاودانه ) ( فارسي )

ابو طالب همراه فرزندان هاشم از شعب بيرون آمد و به سراغ قريش رفت . مشركان گفتند : گرسنگى آنان را بيرون كرده است . به ابو طالب گفتند : اى ابو طالب ؛ هنگام آن رسيده كه عهد خويشاوندى را يادآورى و با قومت صلح كنى . ابو طالب گفت : براى كار خيرى نزد شما آمده‌ام . هم اكنون عهدنامهء خود را بياوريد . شايد گشايشى در آن پيدا كنيم . عهدنامه را آوردند . همچنان مهرها بر آن باقى بود . ابو طالب گفت : آيا چيزى از آن انكار مىكنيد ؟ گفتند : نه ، همان عهدنامه است . گفت : برادرزاده‌ام كه هرگز به من دروغ نگفته ، مرا خبر داد كه خدا موريانه را بر آن گماشته و هرچه جز نام خدا در آن بوده ، همه را خورده است . اگر سخنش راست باشد ، آيا از ظلم و ستم بر ما دست مىكشيد ؟ گفتند : دست برمىداريم و كارى نداريم . گفت : من هم اگر سخنش دروغ باشد ، او را به شما مىدهم تا بكشيد . گفتند : ابو طالب ؛ انصاف دادى . پس مهر عهدنامه شكسته شد ، و ديدند كه موريانه هر چه جز نام خدا در آن بوده ، همه را خورده است . مسلمانان تكبير گفتند و چهرهء بزرگان قريش درهم كشيده شد . ابو طالب گفت : آيا روشن شد ، كدام يك از ما به سحر و جادو سزاوارتريم ؟ در آن روز جمع زيادى از مردم مسلمان شدند ، امّا مشركان به همين قانع نشدند ، بلكه بر عنادشان افزوده شد و همچنان به مفاد عهدنامه پايبند ماندند تا اين كه گروهى از آنان محتواى آن را نقض كردند . از جمله : بنى هشام بن عمرو بن ربيعه ، زهير بن امية بن مغيره ، مطعم بن عدى ، ابو البخترى بن هشام و زمعة بن اسود . همهء اينان رابطهء نسبى با هاشم و مطلب داشتند . آنان در نقض صحيفه قريش سخن گفتند . ابو جهل : به معارضه برخاست ، امّا به او توجّه نكردند . عهدنامهء قريش پاره و عهد آن شكسته شد . بنى هاشم از شعب ابو طالب ( ره ) بيرون آمدند . « 1 »

--> ( 1 ) . بنگريد : سيره ابن هشام ، 2 / 16 ؛ دلائل النبوه ، 2 / 312 ؛ تاريخ يعقوبى ، 2 / 31 ؛ سيره دحلان ،